یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387 ساعت 6:49 PM

وقتی آدم از این فضای محبوسِ محصور به دیوار های کوتاه و طولانی اش فرصت بیرون رفتن پیدا می کند و بعد از مدتی طولانی با سرعت در جاده هایی حرکت می کند که در دو طرف تا بی نهایت منظره دارند, ذهن ناخودآگاهش پرواز می کند. دیدن دریای مواج ( رنگ سفید کف امواج لابه لای آبی وسیع دریا واقعاً دیدنی است) و زمین های بیابانی بی انتها مفهوم فاصله را در نگاه تو کوچک می کند و ذهن تو را به دور دور ها می برد. به گذشته ها, به خاطراتی که زمان کمرنگشان کرده.

و شاید شب خوابی را ببینی که در آن مهمترین آرزوهای از دست رفته ات را باز می یابی. رویایی آنچنان زیبا، که وقتی بیدار می شوی، چشمانت را می بندی تا دوباره مجسمش کنی. از فراموشی نجاتش دهی و تا ابد برای خودت نگه اش داری و ثبتش کنی.

بودن در کنار آدم هایی که دوستشان داشته ای، عاشقشان بوده ای و تقابل احساساتی که در واقعیت هرگز دوطرفه نبوده اند. آری، رویا آدم ها را خیلی مهربان تر از آنچه که به واقع هستند, نشان می دهد. دنیای رویا به طرز احمقانه ای زیباتر از واقعیت است. به طوری که در بیداری به این می اندیشی که افکار و تصویرهای تو در خواب، مربوط به یک آدم دیوانه بوده اند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 26 مرداد ماه سال 1387 ساعت 6:36 PM

    وقتی لابه لای ساعت ها دنبال جای خلوت و ساکتی برای نوشتن می گردی و به سختی می یابیش، تازه به این فکر می کنی که چه می شود نوشتَ،  خیلی چیزها را باید همان درون نگه داشت. آدم حتی با دست نوشته های خودش هم نباید خیلی خودمانی شود.

      خیلی سخت است که این عذاب مدام فرسودن را به راحتی اینجا روی کاغذ آورد. وقتی حتی یک نفر پیدا نمی شود که بفهمیش و او تو را بفهمد. وقتی فاصله ی دنیا ها آدم را مجبور به گوشه نشینی و در خود فرو رفتن می کند و وقتی مدام به اخطار زمزمه ی مخفیانه ی اشباح مخوف در شب حتی جرات خوابیدن هم نداری، دیگر چه حرفی می ماند برای نوشتن و اصلاً چاره چیست؟

        ثانیه ها، ثانیه های زیبای جوانی، یکی یکی به سطل آشغال زمان دور ریخته می شوند. می بایست خیلی وقت پیش آنها را دور ریخته شده حساب می کردی.

        اما حالا در ناپایداری اوضاع و تغیر روح لحظات، دلهره ای هست که به سختی می شود از دستش گریخت. توی این بلبشوی ارواح خبیث دنبال جایی برای آرامش نگرد؛ این روزگار است که مسیر زیبای لحظه های جوانی را به شکنجه گاهی در این بازه از زمان بدل می کند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 23 تیر ماه سال 1387 ساعت 6:12 PM
باد بیهوده ای می وزد/ صفحه های دفترم ورق می خورند/ و خاطره ها یکی یکی/ هیچ چیز جای خواب بعد از ظهر را نمی گیرد/ اما سماجت این مگس ها مجال خوابم نمی دهد/ باد مسخره غبار را با خودش همراه می آورد/ غبار روی برگ ها می نشیند/ برگ ها بلند می شوند/ نه ذهنی برای نوشتن دارم/ نه انگیزه ای برای فکر کردن/ باد, بیهوده می وزد/ و همچنان همه خرناس می کشند/
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo