وقتی آدم از این فضای محبوسِ محصور به دیوار های کوتاه و طولانی اش فرصت بیرون رفتن پیدا می کند و بعد از مدتی طولانی با سرعت در جاده هایی حرکت می کند که در دو طرف تا بی نهایت منظره دارند, ذهن ناخودآگاهش پرواز می کند. دیدن دریای مواج ( رنگ سفید کف امواج لابه لای آبی وسیع دریا واقعاً دیدنی است) و زمین های بیابانی بی انتها مفهوم فاصله را در نگاه تو کوچک می کند و ذهن تو را به دور دور ها می برد. به گذشته ها, به خاطراتی که زمان کمرنگشان کرده.
و شاید شب خوابی را ببینی که در آن مهمترین آرزوهای از دست رفته ات را باز می یابی. رویایی آنچنان زیبا، که وقتی بیدار می شوی، چشمانت را می بندی تا دوباره مجسمش کنی. از فراموشی نجاتش دهی و تا ابد برای خودت نگه اش داری و ثبتش کنی.
بودن در کنار آدم هایی که دوستشان داشته ای، عاشقشان بوده ای و تقابل احساساتی که در واقعیت هرگز دوطرفه نبوده اند. آری، رویا آدم ها را خیلی مهربان تر از آنچه که به واقع هستند, نشان می دهد. دنیای رویا به طرز احمقانه ای زیباتر از واقعیت است. به طوری که در بیداری به این می اندیشی که افکار و تصویرهای تو در خواب، مربوط به یک آدم دیوانه بوده اند.







